زگیلستـــــان

من خودم به زبون خوش نیومدم ، بهم گفتن یا میایی ، یا بیخود میکنی که نیایی !

زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …

آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی .



نویسنده : زگیل خان - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

هووووی زندگی ملعون :
اینقدر با اون قیافه منحوست جلوی چشمام رژه نرو .
من خودم نیومدم .
یعنی اصلا نمیخاستم بیام .

اما بهم گفتن یا میایی ، یا بیخود میکنی که نیایی .



نویسنده : زگیل خان - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت


هوووووی :

بی همگان به سر شده ،

شک نکن که بی تو هم به سر میشه .






نویسنده : زگیل خان - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت


بدلیل نیاز شدید مالی ، یک عدد قلب به فروش میرسد .

لازم به ذکره که این قلب صحیح و سالم ، خوشرنگ ، در حال کار ، و بدون هیچگونه دریدگی ، پارگی ، شکستگی ، سوراخ و جای بخیه (یا بند زده شده) بوده .
و اگه راستشو بخواین ، باید بگم ، این قلب واسه یه خانوم دکتر بوده که فقط میرفته مطب و برمیگشته .



نویسنده : زگیل خان - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

باز هم سال نو شد و عید اومد ، و نتیجتا عیدتون مبارک .
جمیعا اجمعین سال خوبی داشته باشین .

و امیبدوارم که همگی به آرزوهاتون برسین ، البته بشرطی که (بقول سامان خان جان عزیز) آرزوهاتون در تضاد با آرزوهای ما نباشه .

امید که امسال از صبح تا شب ، لب روی لب سوسمارهای خوشحال بزارین و شب تا صبح با سوسکهای شادی عشقبازی کنین .



نویسنده : زگیل خان - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

امروز شنبه ساعت 8 صبح قرار بود امتحان آخر ترم رو بدیم .

از بد شانسی جهنمی ، از نصف شب برف شدیدی شروع به بارش کرده بود (و همچنان داشت میبارید) و چندین سانت هم روی زمین نشسته بود.

توضیح ضروری : اگه ساکن کرج باشی، میدونی که حتی با باریدن 4 قطره بارون، ماشینی واسه تهرون پیدا نمیشه، و در عین حال اتوبان تهرون - کرج فلج میشه، چه برسه به چندین سانت برف، اونم 5 صبح .

قصه رو طولانی نکنم ، بعلت کمبود شدیدا ماشین و غلغله بودن و فلج اتوبان تهرون کرج، بجای ساعت 8 که امتحان شروع میشد، ساعت 9:30 دقیقه رسیدم دانشکده.
به خودم گفتم با مدیر گروه و استاد صحبت میکنم و جریان رو بهشون میگم، ببینم چکار میشه کرد.

وقتی رسیدم دانشکده، باورم نمیشد وقتی که دیدم با اینکه همه امتحانشون رو داده بودن، و وقت تموم شده بود، و همه برگه هارو جمع کرده بودن، ولی هیچکدوم از بچه ها از کلاس خارج نشده بودن، و همه توی کلاس منتظر مونده بودن تا منهم به امتحان برسم.
بله ، امروز با وجود یکساعت و نیم تاخیر، به لطف این کار همکلاسی های عزیز (که واقعا برام غیر منتظره بود)، تونستم امتحان آخری رو هم بدم.

از همه بچه های گل، و همکلاسی های عزیزم، ممنونم.



نویسنده : جهنمی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam